دوست داشتن و با عشق از بهنامت گفتن و عاشقانە سرودن کمترین حق تو بود…
چە بر سر بهنامت آوردند که نفس کشیدن را وانهاد،
چشمانش را بر جهان و بر تو بست
و زندگی و تو را چنین شتابان وداع گفت؟
چە بر تو و بهنام و دیگر جوانان این ولایت گذشتە که عشق و شادی و لذت دنیایی را با مرگ و نابودی و نیستی تاخت می زنید؟
“چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر. برای آن که زودتر. نابهنگام تر. ترک کرد…
تو را”*
زندان، شکنجه اعتراف و تهدید… این است فضای سربیی کە جوان و پیر را مسموم کردە، این است آن مرداب کثیف متعفن که زالوهایش تن و ریشە نهالها را میمکند.
نهال زیبای عاشق رستن را با شکنجە و تهدید و مرگ خشکاندن.
دو روز است همە ذهن و ضمیرم در تلاطم است، تصویر دختر جوان و زیبایی افکارم را پر کردە است که نامش نهال است. نهال که برای دل خود و برای عشقش برای نابرابریها و بی عدالتیها شعر می گفت. نهالی که دستی بر قلم داشت و گاه به گاه درد اجتماعش را در وبلاگش نالە می کرد و جور ظالم و ناانسانیهای حاکم را با زبان شیوای شعر بیان می کرد. نهال خودکشی کرد و بە معشوقش بهنام پیوست. برخورد بە این خودکشی آنی نیست کە برای پرهیز از تکرارش با سکوت برگزارش کرد. خودکشی این دو جوان عاشق، از آن دستەای نیست کە تنها از قبحش گفتە شود.
این خودکشی از یک سو پایداری عشقی زیبا است که چنین غم انگیز تا پای مرگ و بعد آن نیز امتداد پیدا کردە است. از آن نوعی که فرهاد و شیرینها را حماسە کرد از آندست که لیلی و مجنونها را ساخت. این عشقی است که تنها در نهایت حساسیت عاطفە در وجود انسانی نهال و تمایلات زیبا و لطیف انسانهای از این نوع بازتاب پیدا می کند. او معشوقش را در اوج گذشت و گزار از هرآنچە تعلق است نگهدار بود و با او بە همەجای ممکن و حتی عدم سفر کرد. مهر نهال و پیوند نهال با بهنام را هرچە بنامید مقدستر از همە آیاتیست که بشر برای تقدس متصور است.
از دگر سو خبر سخت کوتاه است اما گویا، بدون شرح و توضیح، “نهال سحابی نامزد، پارتنر، همسر و یا دوست دختر بهنام گنجی دوست کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر، که پس از آزادی از زندان خودکشی کردە بود دیروز به معشوقش پیوست و او نیز جان خود را گرفت” ……
سرودەای از نهال برای هالە سحابی و پدرش*:
“او بود دختری به سوگ نشسته که به سوگ نشانید
تابوت پدر را بر بی جان ترین شانه هایش کشانید
تا به آزادی سپارند شان.
پدر و هالەاش…”
و برای آخرین بار نهال سحابی* چنین سرود:
“دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان…
Wedding Waltz – Eleni Karaindrou
پله ها … نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم
پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد…
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس…
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را…
بیا بهنام
بیا برقصیمشان”
یادشان گرامی و ماندگار باد…..
______________________________________________________________________________
*از وبلاگ نهال سحابی:لحظه های محتضر