تحریمهای شدید و نفس گیری در راهند!

دی ۱۴م @ ۲۱:۳۸ نویسنده: رحمان

تحریم منجر بە فقر مردم و شکستن نظام، ادامە و تشدید جنگ خانمانسوز یا عصیان همگانی؟

بی بی سی فارسی نوشت: دیپلمات‌ها به خبرگزاری های بین المللی گفته اند که دولت‌های اروپایی در مورد منع واردات نفت خام ایران به اتحادیه اروپا به توافق اولیه دست یافته‌اند، اما هنوز در مورد زمان اعمال چنین ممنوعیتی تصمیم نگرفته‌اند.

این خبر را چرا مهم میدانم؟ زیرا این تحریم از اشد تحریمهاست و از آن تو بمیریها نیست. آثار این تهدیدات را هم در چند روز اخیر شاهد بودیم کە با بالا رفتن قیمت دلار در بازار تهران مردم در داخل ایران بشدت نگران آیندە خود شدەاند. بهمین دلیل فکر می کنم تحریم نفت ایران یک خبر بسیار مهم برای همگان است.

این خبر؛

برای اقتصاد و گذران مردم مهم، برای تداوم قدرت حاکم در ایران مهم برای همە جهان هم مهم است. اگر این تئوری را کە بر اساس آمار درآمدهای ایران می گوید نفت نە تنها محصول تک صادراتی ایران بلکە شریان حیات و پشتوانە زرادخانە و دستگاە دیکتاتوری در ایران بودە و هست، قبول داریم، پس باید با قطع این شریان اتفاقات بسیاری را نیز در ایران در انتظار باشیم.

اولین تاثیر این تحریمها چە هوشمند و چە غیر هوشمند این بودە کە مردم ایران فقیرتر شدە و می شوند. هزینەهای زندگیشان بالاتر از حد تصور ما صعود خواهد کرد. ادامه‌ی نوشته »

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

شوخی و طنز است یا عرب ستیزی و سیاە کردن و تحقیر نژادپرستانە؟

آذر ۲۶م @ ۲۱:۳۳ نویسنده: رحمان

دیروز فیلم کوتاهی از سید محمد رضا عالی پیام(هالو) شاعر فارسی زبانی کە گاهی شعرها و طنزش را گوش دادە و لذت بردەایم بر صفحە فیس بوکم شر کردە بودم کە بحثهایی را بر انگیخت. این فیلم کوتاە توهینی روشن بە مردمانی است کە هم در ایران زندگی می کنند و هم در جوار ایران. توهین بە عرب و تحقیر یک نژاد دست مایە شعری و “طنز” این فیلم کوتاه است.  دوستانی با لطف و عنایت بە نقد آن و نقد نظرات من در این بارە پرداختند کە با دیدە منت می پذیرم. اما نکاتی باقی ماند و بە مسایل بیشتری نیز اشارە شد کە نظر بە اهمیت آن ناچار بە نوشتن طولانی شدم کە در کامنت جای نمی گرفت.

یکی از دوستان نوشته اند: «من یک کمی با این تفکیک نژادی که مثل یک بام و دو هوا شده است مشکل دارم …»

اگر از این مسالە «تفکیک نژاد»، منظورتان کار من است کە مرتکب تفکیک نژادی شدەام و بە «یک بام و دو هوا» مشغولم* باید بگویم من  کە یک هوا بیشتر ندارم، نمی دانم کدام “دو هوامنظورتان است. هوای من همیشە یک هواست و آن جز هوای ضد تبعیض نیست و هوای دفاع از “حقوق” کسانی کە حقشان خوردە شدە ولاغیر…من نیز مانند شما در کشوری آزاد زندگی می کنم و دیگر خود مشکل خاصی با «هویتهایم» ندارم. ادامه‌ی نوشته »

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

برای نهالی که خشکید…

مهر ۸م @ ۱۶:۴۹ نویسنده: رحمان

دوست داشتن و با عشق از بهنامت گفتن و عاشقانە سرودن کمترین حق تو بود…
چە بر سر بهنامت آوردند که نفس کشیدن را وانهاد،
چشمانش را بر جهان و بر تو بست
و زندگی و تو را چنین شتابان وداع گفت؟
چە بر تو و بهنام و دیگر جوانان این ولایت گذشتە که عشق و شادی و لذت دنیایی را با مرگ و نابودی و نیستی تاخت می زنید؟

“چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه
اجرا های آخر. برای آن که زودتر. نابهنگام تر. ترک کرد…
تو را”
*

زندان، شکنجه اعتراف و تهدید… این است فضای سربیی کە جوان و پیر را مسموم کردە، این است آن مرداب کثیف متعفن که زالوهایش تن و ریشە نهالها را میمکند.

نهال زیبای عاشق رستن را با شکنجە و تهدید و مرگ خشکاندن.

304832_2143567388291_1219422300_32079874_1654415485_nدو روز است همە ذهن و ضمیرم در تلاطم است، تصویر دختر جوان و زیبایی افکارم را پر کردە است که نامش نهال است. نهال که برای دل خود و برای عشقش برای نابرابریها و بی عدالتیها شعر می گفت. نهالی که دستی بر قلم داشت و گاه به گاه درد اجتماعش را در وبلاگش نالە می کرد و جور ظالم و ناانسانیهای حاکم را با زبان شیوای شعر بیان می کرد. نهال خودکشی کرد و بە معشوقش بهنام پیوست. برخورد بە این خودکشی آنی نیست کە برای پرهیز از تکرارش با سکوت برگزارش کرد. خودکشی این دو جوان عاشق، از آن دستەای نیست کە تنها از قبحش گفتە شود.

این خودکشی از یک سو پایداری عشقی زیبا است که چنین غم انگیز تا پای مرگ و بعد آن نیز امتداد پیدا کردە است. از آن نوعی که فرهاد و شیرینها را حماسە کرد از آندست که لیلی و مجنونها را ساخت. این عشقی است که تنها در نهایت حساسیت عاطفە در وجود انسانی نهال و تمایلات زیبا و لطیف انسانهای از این نوع بازتاب پیدا می کند. او معشوقش را در اوج گذشت و گزار از هرآنچە تعلق است نگهدار بود و با او بە همەجای ممکن و حتی عدم سفر کرد. مهر نهال و پیوند نهال با بهنام را هرچە بنامید مقدستر از همە آیاتیست که بشر برای تقدس متصور است.

از دگر سو خبر سخت کوتاه است اما گویا، بدون شرح و توضیح، “نهال سحابی نامزد، پارتنر، همسر و یا دوست دختر بهنام گنجی دوست کوهیار گودرزی فعال حقوق بشر، که پس از آزادی از زندان خودکشی کردە بود دیروز به معشوقش پیوست و او نیز جان خود را گرفت” ……

سرودەای از نهال برای هالە سحابی و پدرش*:

“او بود دختری به سوگ نشسته که به سوگ نشانید
تابوت پدر را بر بی جان ترین شانه هایش کشانید
تا به آزادی سپارند شان.

پدر و هالەاش…”

و برای آخرین بار نهال سحابی* چنین سرود:

“دیر از گوش های غلیظم چکیدی.کمای من به مرگ گرمی رفته است
به رابعه
به نشاط
به ستاره به فاضل به علیرضا به مادر به پدر به…
به این یه ذره من ِ از بهنام مانده
به پنجشنبه هایمان…
Wedding Waltz – Eleni Karaindrou

پله ها … نت های ریزشان .پیش در آمد سمفونی آنان که نواخته میشوند تا مرگ.
دست تو. بر کمر سالن سی متری. که دور سر من می چرخاند ، وقتی حلقه دست ساز ت را به نشان دائمی یک درد در ترقوه ام می کنی. گردنی تا دیوارهایی افراشته. هرچه سردتر.گونه های من.در رد فراموشی….گرم تر
پای چپ را از توی آینه ها قد بکشان تا این کج هایی که راست نمیشوند از کمر.
پا ها را که بکوبیم پنجشنبه ها، بم ترمی شوند.
گوشهایم .گوشه هایم

پیش بینی محتضرانه های تو را نمیکرد. نهال، چه تکثیر بی رحمانه ای شد به دعوتی غریب الواقعه

اجرا های آخر.برای آن که زودتر.نابهنگام تر.ترک کرد…
تو را!
تو
آخر تر نمی شود.
پس…
پنجشنبه ست !
پنجشنبه ها را…
بیا بهنام
بیا برقصیمشان”

یادشان گرامی و ماندگار باد…..
______________________________________________________________________________

*از وبلاگ نهال سحابی:لحظه های محتضر

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

محمود متوهم باز هم در نیویورک

مهر ۸م @ ۱۶:۳۶ نویسنده: رحمان

305140_10150294282844599_628859598_7888853_488138060_aاز برجهای دوقلو، از هولوکاست و مدیریت جهان و نقض دمکراسی در دنیا صحبت می کرد چهره تمامی نمایندگان موجود در سالن، دیدنی بود روی سرشان علامتهای سوال را میدیدی که رد میشدند(بگفته مخبرین، تنها دیپلماتهای درجە دوم و سوم برای سخنرانی آقای رئیس باقی ماندە بودند)، اصرار این آقا در تکرار مکرر دروغها و توهمات. کسی نیست به او بگوید آخر آقای محترم، چند بار این اراجیف و مزخرفات را بخورد همە جهان میخواهی بدهی؟ تا کی و چند بار می خواهی راست راست راه بروی و دروغ بگویی، تا کی میخواهی به همه بگویی که آن چیزی که در ایران بر قرار است، عین دمکراسی بوده و با بقیە مردم جهان هم بایستی همینگونه معامله شود، که با مردم ایران. در سخنرانی نیم ساعته خود باز بە رهبران جهان میگفت، ای خوابیدەهای در غفلت من و خامنەای ناجی و فرستاده امام زمان برای شما هستیم…..بە سخنانمان گوش فرا دهید، بە ما اقتدا کنید، نجاح شما در گوش دادنتان به ما و مثل ما شدن است….

زنان کشورتان را بەجای این “بی بند و باری” غربی و تاثیرات مخرب مدرنیتە، تو بخوان «آزادی و برابری نسبی زن و مرد»، کنترل کنید(کە صدالبته مساله تساویهای حقوقی جنسی در غرب برایش بیشتر تلاش شدە و بە تبع ان هم بسیار جا افتادەتر است). حقوق زن را نصف مردان کنید و بەمتعه و ازدواج در سنین پائین و زیر ١٨سال ترغیبشان کنید (برای ارضای مرض کودک آزاری) و همە را در کیسه های سیاە بپیچانید(مرض زن آزاری یا بقول خودشان ضعیف و “ضعیفه” آزاری، که در اصل با ضعیفەسازی شروع شدە است). ادامه‌ی نوشته »

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

تحقیر مردم کرد با پنهان شدن در پشت کار تحقیق و نگارش

خرداد ۱۸م @ ۱۴:۳۹ نویسنده: رحمان

هراز گاهی بعضی از رسانه‌های داخلی در ایران با استفاده از موقعیتهای مختلف و برای زیر سوال بردن کیان و شان مردم کردستان به نشر مطالب و مقالاتی از نویسندگان کرد و غیر کرد میپردازند. اگر همبستگی و همگرایی با مردمان کرد در روزهای تلخ اردیبهشت تسلایی بر دل مادران داغدار این دیار شد، اگر صلای همبستگی با بندیان کرد از ایرانیان فرهیخته و انساندوست بلند شد، عاملان و آمران حکومت دیکتاتوری نیز به‌نوبه خود مثل همیشه با تزویر و جعل و دروغ به تحقیر و توهین پرداختند. اینبار عصبانیتشان آشکارتر از همیشه و غیضشان بیشتر از قبل از زبان یکی از کردها که خود را محقق نیز مینامد بیان شد. ادامه‌ی نوشته »
ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

لحظاتی پیش کاوه قاسمی کرمانشاهی آزاد شد

خرداد ۲م @ ۱۴:۰۶ نویسنده: رحمان

لحظاتی پیش کاوه قاسمی کرمانشاهی با تودیع وثیقه ۱۰۰ میلیون تومانی از زندان دیزل آباد کرمانشاه آزاد شد.

در پی اعتصاب غذای یک هفته‌ای کاوه نسبت به بلاتکلیفی سرنوشتش و سپری کردن حدود  ۳ ماه و نیم زندان در بازداشتگاه اداره اطلاعات کرمانشاه که ۸۰ روز ان در سلول انفرادی بود، هفته گذشته خبر انتقالش به زندان دیزل آباد و تغییر وثیقه به ۱۰۰ میلیون تومان در رسانه‌ها منتشر شد. این خبر موجی از شادی و انتظار را درمیان همه دوستداران آزادی و حقوق انسان موجب شد تا بالاخره  دقایقی قبل خبر آزادی و  بیرون آمدن از زندان را نزدیکان کاوه انتشار دادند(ساعت حدود ۵ بعداظهر روز یکشنبه ۲ خرداد ماه ۱۳۸۹). در مدت بازداشت فشارهای فراوانی بر کاوه اعمال میشد تا اتهامات واهی دیکته شده از طرف بازجویان را بپذیرد. از جمله این اتهامات اقرار به جاسوسی بود که موجی از اعتراض را از طرف دوستان کاوه و دوستداران آزادی، عدالت و صلح  به‌همراه داشت. آزادی کاوه را به خانواده محترم وی و همه دوستانش از صمیم قلنب تبریک میگویم.

کاوه آزاد شد

کاوه آزاد شد

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

در روز جهانی آزادی مطبوعات، قدیمی ترین زندانی مطبوعات ایران عدنان حسن پور را فراموش کردیم

اردیبهشت ۱۴م @ ۱۷:۱۶ نویسنده: رحمان

اسارت و گرفتاری زندان، قفس و زنجیر شدن

adnan-botton-fa_02آنروز که آزاد بودم میخواستم جهان را عوض کنم و فکر می کردم که میتوانم دنیا را تکان بدهم. پول، مقام و هر شغلی ناچیز بودند و توانایی و انگیزه های من بیش از آن بود که مبلغی و منصبی بتواند با آن مقابله بکند. بعد از سپری کردن یکهفته در آن سلول سرد و تاریک، باز شدن دریچه ۳۰ سانتیمتری روی درب سلول دغدغه خاطرم و هم صحبتی با هر انسان دیگر و هواخوری ۵ دقیقه ای مشغولیت فکریم شده بود. آرزوی یک زندانی در موقعیت خطرناک زیر اعدام و زیر تهدید روزانه زندانبانان سنگ دلی که خدا را بنده نیستند و ماموران امنیتی که جهان را در چارچوب ترسیم شده نظامی که بدان تعلق دارند، میخواهند تنظیم کنند، در تصور یک انسان آزاد و زندان ندیده نمیگنجد. عدنان حسن پور جوانی آگاه و توانایی بود که در مدت کوتاهی در کردستان منشا خیر شد و میخواست سنگی باشد در اساس جامعه مدنی برای جامعه اش در کردستان.
عدنان حسن پور به نیکی میدانست بدون گفتمان و اندیشه ورزی جامعه در بند و میراست. رسانه و مطبوعات رکن چهارم دمکراسی است و بدون مطبوعات آزاد جامعه مدنی هیچ مفهومی جز فریب ندارد. وی به تبادل نظر و برخورد آرا اعتقاد داشت و بهمین سبب نیز به فکر انتشآر نظرات خود و دیگرانی افتاد که به این شیوه از “ساختن” معتقد بودند. عدنان بزودی بکمک شبکه ای از اهل قلم و رسانه که با خود همگام میدید برای این هدف تلاش خود را شروع کرد. هفته نامه ئاسو(آسو) در دو زبان کردی و فارسی در کردستان با همکاری او منتشر شد. ئاسو مرکزی شد برای نوشتن، کار فرهنگی و اطلاع رسانی برای عده زیادی از روزنامه نگاران کرد که قصدشان سهیم شدن در پایه ریزی جامعه مدنی بود. اما گفتگو و اظهار نظر و اندیشه ورزی برای جوانانی مانند عدنان و همکارانش ممنوع بود و مقامات امنیتی تشخیص میداند که چه کسی بجای چه کسانی میتواند فکر کند و افکارش را بنویسد و انتشار دهد. توقیف انتشار ئاسو کفایت نداشت باید بانیان و ناشران و نویسندگان تاثیر گذار آن نیز حذف میشدند تا دیگر کسی جرات چنین جسارتی را بخود ندهد. و بزودی این اتفاق باید میافتاد و افتاد. ادامه‌ی نوشته »

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

اگر کاوه کرمانشاهی جاسوس باشد، جاسوسی یک افتخار است

فروردین ۲۱م @ ۱۵:۴۰ نویسنده: رحمان

خبری بنقل از وبسایتهای حقوق بشری در مورد کاوه کرمانشاهی(کاوه کرماشان):

“کاوه کرمانشاهی در ملاقات با مادرش اظهار نموده که تحت شدیدترین فشارها برای اعتراف به “جاسوسی” است. همچنین علی رغم سابقه ی بیماری این فعال حقوق بشر و نامه ی پزشک، تا کنون حق ملاقات پزشک به وی داده نشده است. این ملاقات دیروز(۱۹ فروردین) درحالی صورت گرفت که قبل از تعطیلات نوروزی دو نامه ی قاضی پرونده مبنی بر اجازه ی ملاقات به اداره ی اطلاعات کرمانشاه ارسال شده بود اما تا دیروز و پس از تمدید قرار بازداشت موقت کاوه کرمانشاهی این اجازه به خانواده ی وی داده نشد. کاوه قاسمی کرمانشاهی، فعال حقوق بشر، عضو کمپین یک میلیون امضا، سازمان حقوق بشر کردستان و عضو ادوار تحکیم وحدت، اکنون ۶۶ روز است که در سلول انفرادی بازداشتگاه اطلاعات کرمانشاه به سر می برد. ادامه‌ی نوشته »

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

سالن سینما داشت از گریه و خشم میلرزید

فروردین ۱۳م @ ۱۳:۵۹ نویسنده: رحمان


برای مشاهده عکسهای بیشتر کلیک کنید

روز چهارشنبه ۳۱ مارس در لاهه مراسم اهدای جوایز فستیوال موویز دت ماتر برگزار شد. شادی صدر و آلبرتو آرسه، جایزه پروانه طلایی را از آن خود ساختند و بهمن قبادی نیز جایزه “تیم سینمای کلیه حقوق” برای فیلم “کسی از گربه های ایرانی خبر ندارد” را از آن خود کرد.
شادی صدر در وبلاگ خود نوشت: ” در واقع جایزه باید به “کمپین قانون بی سنگسار” داده می شد که من تنها جزیی از آن بودم. افتخار این جایزه، از آن این کمپین است و اگر روزی، موزه جنبش زنان درست شود، جایزه باید به بخش مربوط به کمپین قانون بی سنگسار منتقل شود. ۵۰۰۰ یورو جایزه ی پروانه طلایی را هم به خاطره (خاطره سالهای ۵۷-۶۷ از زیر پا گذاشتن حقوق بشر در ایران)هدیه خواهد کرد.”

ادامه‌ی نوشته »

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin

اطفال، انفال و حلبجه

اسفند ۲۶م @ ۲۲:۱۳ نویسنده: رحمان

halabjeh-madarآنگاه که گاز مرگ را نفس میکشیدند تنها پناهشان آغوشهای مهربان مادر بود. وای مادر وای مادر…و مادر خود در نهایت بی پناهی بود. تنها، آغوش بی پناه مادر بود و دستان بی دفاع پدر. مرگ نابهنگام ارمغان نوروزی دیکتاتور از بغداد بود. ارمغانی برای بردگان مطیع کرد. بردگان کرد را جز پذیرش آن خلعت “سید رئیس” مگر چاره ای بود؟ مگر طفل را یارای اسلحه در دست گرفتن بود؟ مگر مردان و زنان فرسوده را نای کوه و جنگل و فرار بود؟ لحظات، همزمان مرگ فجیع در ششهای مادر و طفلش میدمید و مادر برای آخرین بار پستانش را بردهان طفل خود میفشرد، چاره ای که به عبث نجات میپنداشت. و طفل دو چندان دهانش را به سینه مادر نزدیک میکرد. سیانید و خردل زخمهایشان را بر ششهای طفل نوزاد شخم میزد و دردی گران از این زخمهای و ناسورهای توام در وجودش تیر میکشید. در آن لحظه که نه مجال وداع بود و نه فراغت مهرورزی و لالایی. مادر به چه میاندیشید؟ نسلهای رنج را بخاطر میاورد و برادرش را یا پدر و همسایه را ؟ یا همه رنج نوع بشر را؟ صحنه هایی در مقابل چشمان گریانش که از زخم خون میبارید، رژه میرفتند….گلو و ششها از زخم خردل اجازه فریاد نمیداد، کمک، کمک، این فریاد عمو، خاله و داییش بود آنگاه که زنده بگورشان کردند… هاوار هاوار هی هاوار… این فریاد برادر بود که همراه با سفیر تیر خلاص از خاطره ها دور میشد. جندیهای، پاسداران و عسکران نظم، نسلش را نابود میخواهند. بیاد میاورد، که هرانگاه زخمی بود، مادر و آغوش بی پناهش یگانه پناه بود. طفل را بیشتر به سینه خود فشرد. و باز هم فشرد، تنها بود… تنهای تنها… فریادی دیگر از گلو خارج نمیشد، سیانید کارش را کرده بود…دیگر صدایی نبود، دیگر خاطره ای نیز نبود. پرندگان نیز فریادشان با آخرین جیغهایشان به سکوتی خاکستری از دود و گاز همراه شد. دارد خفه ام میکند مادر. بی پناهی و سکوت وبی تفاوتی در مرگ خود و نوزاد و همسایه و زمین و زمان حلبجه توام شد. زمان ایستاد و مکان نابود شد. باید فراموشت کنم حلبجه؟ باید بخاکت بسپارم و از تو نگویم؟ …. حلبجه، آنروز شرم بشریت بود و خجالت انسان

ارسال به:
  • Twitter
  • Print
  • PDF
  • email
  • Google Bookmarks
  • Add to favorites
  • FriendFeed
  • Technorati
  • Balatarin


انتخاب ها:

Size

رنگ ها

Get Adobe Flash playerPlugin by wpburn.com wordpress themes